X
تبلیغات
همیشه باید خودت باشی گاهی وقت ها چیزایی می بینی و می شنوی که باید بیخیال اون ها بشی نگذاری کسی با حرفای بیهوده ذهنت رو خراب کنه خیانت دیدی صبوری کن حرفی شنیدی به دل نگیر و بگذر مطمئن باش خدا با توست (محمد) مدیریت وبلاگ خط خطی های گاه و بی گاه من - ▒▓█ اشعار █▓▒





فاتحه ای بخوانید  

چت روم 2روزه

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید

سفر به خیر تو را من دگر نخواهم دید 

دگر برای کسی درددل نخواهم کرد

دگر زدوست خودم دردسر نخواهم دید

به ریگ همسفر رودخانه میگفتم

از این به بعد تو را همسفر نخواهم دید 

قبول کن که نفاق از فراق تلخ تر است

قبول کن که از این تلخ تر نخواهم دید

فقط به صاحب اسمم سپردمت زیرا

که تیر آهم را بی اثر نخواهم دید

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1392/02/22 | 9:6 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

........  

چت روم 2روزه

سکوت می کنم و عشق ، در دلم جاری است

که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است

تمام روز ، اگر بی تفاوتم ؛ اما

شبم قرین شکنجه ، دچار بیداری است

رها کن آنچه شنیدی و دیده ای ، هر چیز

به جز من و تو و عشق من و تو ، تکراری است

مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی

کمال عشق ، جنون است و دیگرآزاری است

مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست

ببخش اگر نفسم ، سرد و زرد و زنگاری است

بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب

جهانِ جهنم ما را ، که غرق بیزاری است

با تشکر از صبور خانم بابت این شعر

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1391/12/17 | 5:14 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

تشنه درد  

چت روم 2روزه

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می خواهی ؟ ترا خواهم ترا خواهم

نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

چه غم کان نوش لب در ساغرم خونا به میریزد

من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم

ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها

به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم ذر آمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی من از عالم ترا خواهم

بسودای محالم ساغر می خنده خواهد زد

اگر پیمانه عیشی درین ماتم سرا خواهم

نیابد تا نشان از خک من ایینه رخساری

رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1391/09/28 | 6:1 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

نازک اندام  

چت روم 2روزه

ز جام ایینه گون پرتو شراب دمید  خیال خواب چه داری ؟ که آفتاب دمید
درون اشک من افتاد نقش اندامش  به خنده گفت : که نیلوفری ز آب دمید
ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او  ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید
کشید دانه امید ما سری از خک  که برق خنده زنان از دل سحاب دمید
بباد رفت امیدی که داشتم از خلق  فریب بود فروغی که از سراب دمید
غبار تربت ما بوی گل دهد گویی  که جای لاله ازین خک مشک ناب دمید
رهی چو برق شتابنده خنده ای ز دورفت  دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1391/09/28 | 5:59 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

دریاب مرا. دریا  

تصاویری دلنواز از مناظر ساحلی

 

اي بر سر بالينم، افسانه سرا دريا !    افسانه عمري تو، باري به سرآ دريا .

 

اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،   وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دريا .

 

با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم    بردار به بالينم ، دستي به دعا دريا !

 

امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،    درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دريا .

 

ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،    تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دريا .

 

چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،     اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دريا !

 

با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،      چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دريا !

 

تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،    خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دريا .

 

بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را      بر سينه گردابي بسپار و بيا دريا .

 

تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام    لالائي خود سر كن از بهر خدا دريا .

 

دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن    وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دريا !

 

  مرحوم فریدون مشیری

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1391/03/14 | 9:3 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

کاش  

چه زود میگذرد لحظه هایمان باهم / دقیقه های خوش و آشناییمان باهم

تو رفتی و من این را به چشم خود دیدم / میان فاصله ی ردپایمان باهم

تمام فکر مرا این سوال پر میکند که آیا / فرق میکند خدایمان باهم ؟

 قبول کن پس از آن روز و آخرین دیدار / کمی عوض شده حال و هوایمان باهم

 برای اینکه بفهمی چه میکشم ای کاش / عوض شود دو سه ثانیه جایمان باهم .

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1391/03/12 | 9:22 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

شکوه  

به شکوه گفتم برم ز دل / یاد روی تو آرزوی تو

به خنده گفتا نرنجم از / خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی ز من دل چو برکنی / حدیث خود بر که افکنی

هر کجا روی وصله منی / ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری / گرفته ره مه دگری

کنون چه کنم با خطای دلم / گرم برود آشنای دلم

به جز ره او نه راه دگر/ دگر نکنم خطای دگر

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1391/01/28 | 8:54 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

نشد  

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد


که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم


هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر


هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد


جانشین تو در این سینه، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی مجنون ها


عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

از فاضل نظری

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1391/01/25 | 10:26 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

طوفان خشم  


شبها نشستم درکمین دیـــــــــــــدم نگار نازنین

طوفان خشمش درزمین گاهی چنان گاهی چنین

ازباغ می کـــــــــــــردم گذر  دیدم تورا باردیگر

آتش زدی اندرجـــــــگر  من سوختم سویم ببین

خــــــــالـــــــــق تورا شاد آفرید آزاد آزاد افرید

آن کس که نقشت را کشید گفتم هــزاران آفرین

سرگشته وحیــــــران شدم بسیارسرگردان شدم

من روزو شب دنبال تو ای ماه روی دل نیشین

هستم تو رامــن مشتری داری بدست انگشتری

انگشترت زیــــبـا بود دارد عـــــجب نقش ونگین

ای گل تو آزارم مـده باتیغ خــــــــود خارم مده

اشک شرربارم مده  گــفتم تویی خـــــــلد برین

"عشقم ؛محمد " تابکـــی داری فغان مانند نی

باده بنوش ازجام وی آتش گرفت این سرزمین

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1391/01/24 | 10:39 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

حالا که  

...

حــــالا که تو اوج غمـــــــــم دوروبرم چــــه می کنـــی؟


چــی داری میــگی تو گوشـم؟اینکه ترکـم نمی کنی!


دلـــم می خـــواد اون واژه هــا آتیــش بگــیره رو لبـــت


هـمونجوری بسوزونــت کــه من مــی سوخــتم تو تبت


تـــو این تـــرانه هم می خـــــوام اشـــــکم و فریاد بزنم


مــی خوام که ایــن ترانــه رو برای عــشق داد بزنــــــم


حـــــالا که دیـــــدی جای مــــــن کسـی نمی تونه بیاد


برگشــــتی هی به من میــــگی اون روزا رو یـــادت بیاد!


اون روزا رو خــــوب یادمـــــه، بـــــازی تو بــــــا کـــــلمات


هــــــربار که چند روز نبــــودی من بودم وعکس چشمات


اون شـــــبها رو خوب یادمــــــه، تا دم صــــبح دل لرزه ها


تا خود صـــبح عاشق کشــــی، کشـتــن من تو لحظه ها


اون غــــروب هـــا و انتـــظار واســــه شنــــیدن صــــــدات


لحــــظه ای که گفــــتی برو و گمـــــشدن تــــوی هوات


امـــــا تو چــــــی عزیز من؟چیـــــــزی می دونی از حالم؟


مــی دونی از وقتـــــــی رفتی شکــــسته شد پر و بالم؟


مـــی دونی غم چه رنگیــــــه؟ به اون ســـــیاهی چشات

بــه اون بی رحـــــمی دلــــت، به ســــردی همون نـــگات

حــــالا که دارم میـــــــمیرم دلــــــم نمی خواد بمــــــونی 

خـــــسته شدم از عاشـــــقی، خدا خودت خوب میـــدونی
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/12/16 | 6:5 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ شعر عاشقانه █▓▒ |

هر کجا  

431186_363168233713404_202525056444390_1186816_1404003327_n.jpg

هر كجا بروی مرا خواهی دید


یك شب


تمام ِ شهر را دیوانه وار


با خیالت ، قدم زده ام...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/12/16 | 8:56 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

می آموزی  

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دوست

و زنجیر کردن یک روح را
  خواهی آموخت


اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر


و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.


و یاد میگیری که همه ی راههایت را همین امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.


و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...  که محکم هستی..

  که خیلی می ارزی.   و می آموزی و می آموزی

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/11/04 | 12:37 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

میتونم  

1316271238305541_large.jpg

میتونم تو لحظه های بی کسیت، واسه تو مرحم تنهایی باشم!

میتونم با یک بغل یاس سفید، تو شبات عطر ترانه بپاشم!

میتونم از آسمونا واسه تو، صد تا ستاره بچینم!

میتونم حتی اگه دلت نخواد، واسه تو روز هزار بار بمیرم!

میتونم با تو به هرجا برسم، تویه خواب اسمتو فریاد بزنم!

میتونم قصه ی دیوونگیمو، تویه کوچه های شهر داد بزنم!

میتونم تا به همیشه پابه پات، تویه هر قصه کنارت بمونم!

میتونم زیر پر ستاره ها، واست از لیلی و مجنون بخونم!

 

میتونه نگاه مهربون تو، منو تا مرز شقایق ببره!

میتونه قشنگیه برق چشات، منو از یاد حقایق ببره!

میتونه صدایه گرم خنده هات، همه قصه هامو رویایی کنه!

میتونه گرمای مهربونیهات، همه زندگیمو مهتابی کنه!

میتونه وجود سردو خستمو، شوق دیدار تو مبتلا کنه!

میتونه حس غریب بودنت، دردایه زندگیمو دوا کنه!

 

میتونی تو خستگی هایه تنت، به منو شونه ی من تکیه کنی!

میتونی با یه نگاه زیر چشم، دل کوچیکمو دیوونه کنی!

 

میتونن رازقیای باغچمون، تا همیشه بویه دستاتو بدن!

میتونن حتی اگه خودت نخوای، واسه من از عشق تو خبر بدن!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/11/04 | 9:21 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

شب  

شب شد و نور چشات مهتابو بُرده ز یاد

خنده چشمایِ تو غمامو داده به باد

جادویِ چشمایِ تو واسه من باده ناب

قصه خواستن تو قصه تشنه و آب

خنده عشق تو،جادویِ چشم تو قصه تشنه و آب

بدون عشق تو،جادویِ چشم تو زندگی همه سراب

جادویِ چشم تو شده این قلبِ دیوونه

من که محبتو تو چشمایِ تو میخونم

به یک نگاهِ ناز تو فدا کنم جونم

خنده عشق تو،جادویِ چشم تو قصه تشنه و آب

بدون عشق تو،جادویِ چشم تو زندگی همه سراب

وای وای از اون جادویِ چشات

وای وای از اون جادویِ نگات

وای وای از ....

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/10/24 | 8:6 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

قاصدک  

قاصدک غم دارم

غم آوارگی و دربدری

غم تنهایی و خونین جگری

قاصدک وای به من، همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

مادر من غم هاست

مهد و گهواره من ماتم هاست

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

آسمان نگهم بارانيست

قاصدک غم دارم

غم من صحراهاست

افق تیره او ناپیداست

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

و به تنهایی خود در هوس عیسایی

و به عیسایی خود، منتظر معجزه غوغایی

قاصدک زشتم من،زشت چون چهره سنگ خارا

زشت مانند زال دنیا

قاصدک حال گریزش دارم

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی،مستی و بد مستی نیست

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست!!
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1390/10/23 | 10:41 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

سوگند  

به عشق پاک تو  سوگند می خورم  آری

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

چقدر خسته و بی روح و  زرد می گذرند

به پیش چشم  من  این  روزهای تکراری

ببین چگونه  زمین گیر  گشته ام  بی تو

ز بس می وزد   از   هر   طرف  گرفتاری

اسیر   تیره   شب  بی پناهی  و  دردم

بدون   تو   منم   و   این  کویر   بیزار ی

بیا   مرا   به    نسیم   تبسمی   دریاب

تویی  که  از  گل  و عطر بهار سرشاری

تمام  باغ  دلم  پر  شکوفه  خواهد  شد

اگر   که   سبز   نگاهت  مرا  کند  یاری

تو شاه بیت  غزلهای  ناب  من  هستی

و  صادقانه   بگویم  قسم  به  چشمانت

هنوز  هم   به   امید  تو   زنده ام   اری

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1390/10/15 | 10:54 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

دلم گرفته  

دلم گرفت از آسمون      هم از زمین هم از زمون

تو زندگیم چقد غمه             دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی         تلخه بهت هر چی میگم

من به زمین و آسمون      دست رفاقت نمی دم

امشب از اون شباس که من   دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها             دردمو فریاد بزنم

از این همه دربه دری           تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی           این انتهای طاقته

از این همه در به دری    به لب رسیده جون من

به داد من نمی رسه          خدای آسمون من

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/10/13 | 3:20 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

آه ای دل غمگینم  

آه اي دل غمگين، كـه به اين روز فكندت؟!

فريـاد كـه از يـاد برفت آن هـمه پندت

اي مرغـك سرگشـته، كداميـن هوس‌آموز

بي‌ بال و پَرَت ديد و چنيـن بست به بندت؟

اي آهـوي تنهـاي گـريـزانِ پـريشـان

خون مي‌چكـد از حلقـه‌ي پيچان كمندت

اي جـام بـه هـم ريختـه، صد بار نگفتم:

بـا سنـگـدلان يـار مشـو مي‌شكننـدت

آه، اي دلِ آزرده، دريـن هستـي كـوتـاه

آتـش بـه سـرم مـي‌رود، از آه بلنـدت

جـان در صدف شعر، گُهر كردي و گفتـي

صـاحب‌نظراننـد، پشـيـزي بِـخـرندت

ارزان‌تـرت از هيـچ گـرفتنـد و گذشتنـد

امـروز ندانـم كه فـروشنـد به چنـدت؟

جـان دادي و درسي به جهـان يـاد گرفتي

ارزان‌تـر از ايـن، درس محبـت ندهنـدت
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/10/06 | 9:58 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

عشق  

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک


عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار


عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور


پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه


همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه


عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/10/06 | 6:44 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

عشق  

دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک


تبدیل به غوغای حسادت شده باشد

دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟


باغی ست که آلوده به آفت شده باشد

خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،


بگذار که آیینه نفرت شده باشد!

از وهن خیانت به امانت چه بگویم


آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!

شرمنده عشقیم و دل منجمد ما


جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد

مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست


ای عشق مبادا که جسارت شده باشد

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/10/04 | 9:44 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

منتظر  

http://kafshdo0ozak.persiangig.com/lover/2jepovop.jpg

 سکوت می کنم به اندازه آغاز دنیا به بزرگی هیچ!

  منتظر یک انفجار بزرگ شاید که دنیای جدیدی متولد شود

         که به واژه هایم رنگ عادت نپاشاند

  دنیایی که در آن سهم من از هیاهو گوشی باشد 

         که صدای سکوتم  را بشنود...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/09/26 | 4:30 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

ندیدم  

بعضی از آدم ها آنقدر نگاهشان،

چشم هایشان،

دست هایشان

مهربان است

که دلت میخواهد

یکبار در حقشان بدی کنی و نامهربانی

و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان

وقتی نامهربان می شود چگونه است!

در نهایت حیرت تو

می بینی

مهربان تر می شوند انگار

بدیت را با خوبی

نامهربانی ات را با مهربانی

پاسخ می دهند.

چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین آدم مهربانی.

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/09/21 | 1:24 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باور کن  

باورکن که پروانه بدون شمع می میرد


و ریحانه به یاد خنده هایت پونه می چیند  


تو باور کن که شبها تا سحر در انتظارم من


هنوز از دوری چشمان مستت داغدارم من


تو باور کن پرستو ها ز هر لبخند تو شادند و


بی تو نسترن های سپید از شاخه افتادند


تو قلبت را به من بسپارو من را رنگ ساغر کن


کسی باور نکرد اما تو باور کن تو باور کن

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/09/19 | 3:44 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

شبی  

شبی آرام میگیرم در اقیانوس چشمانت

نگاهت می کنم با نوری از فانوس چشمانت

شرنگ زندگی طعم عسل دارد زمانی که

صدایم می زنی با ضربه ی ناقوس چشمانت

همیشه یک دو راهی بین تنها ماندن و رفتن

دلم می ترسد از نیرنگ اختاپوس چشمانت

و استدلال من از آخرین برق نگاهت شد

لهیب شعله های آتش ققنوس چشمانت

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/09/02 | 4:39 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

در عبور  

در عبور از چشم های خیس آبی پوش تو

میروم با دستهایی خالی از آغوش تو

وای بر من حرف تلخ بی وفایی می زند

واکنش های لب پژمرده ی خاموش تو

می گذاری کوله بار درد را بر دوش من

می گذارم کوله بار عشق را بر دوش تو

بغض کن اینبار شاید آسمان هم بغض کرد

زیر باران شعر هم رقصید دوشادوش تو

گرم انکار منی این چتر را با خود ببر

وقت رفتن خیس خواهد شد کمی تنپوش تو

حس و حال مبهمی دارم ولی انگار من

میروم با دستهایی خالی از آغوش تو

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/09/02 | 4:38 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باید نوشت  

باید نوشت حرف تو را در حضور آب

تا رنگ غصه پاک شود با مرور آب

دلداه ای به کندی ارابه می رود

تا این کجاوه کج گذرد از عبور آب

هر چند سیل تخت سلیمان نمیبرد

شاید به تخت شاه رسد پای مور آب

سنگی براه برکه بگیرد رگ وجود

مجنون دوباره دل سپرد بر شعور آب

بیرنگ خواست زنده کند آب هر چه هست

تلخ حقیقتی که نریزد به شورآب

یک دست مانده باز به پاروی قایقی

دست دگر اشاره به امواج روی آب

صیاد فتنه آب گل آلود کرده است

حالا نگر به ماهی چشمان کور آب

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/09/02 | 4:38 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

کسی نبود  

کسی نبود دلش را کمی تکان بدهد

به روی دست بگیرد به تو نشان بدهد

و شاعرت بشود در هجوم ثانیه ها

برای بودن با تو به او زمان بدهد

کسی نبود که در سرزمین آینه ها

به دست آرش احساس او کمان بدهد

و خواست زیر نگاهت هزار تکه شود

و تکه های دلش را به کهکشان بدهد

و مرد می گذرد از حوالی چشمت

چه می شود که نگاهت به او امان بدهد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/09/02 | 4:37 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

اتاق  


 

من اتاقی می خواهم که در آن عشق ببافم هر روز

و به صدای خوش فردا گوش کنم

دست بردارم از اندوه نسیم و گلی را بکشم بی خارش

من اتاقی می خواهم پر پرواز غزل

و یه دفتر پر عطر زنبق

و یه خودکار به رنگ احساس

تا درونش بنویسم از تو

از تو که همان گم شده مرموز خواب شبهای منی

من تو را می دیدم صورتت آبی بود

و نگاهت بی شرم

شرم از تو دور بود تو به من نزدیک و نزدیک تر

وشبی بود که عاشق بودم در خیالم با تو

زندگی ها کردم با خیال سبزت

گونه هایم خیس از شبنم احساست

و دلی که اسیر داشتن تو شده است

من تو را در اتاقم دیدم با همین چشمانم

تو چه عاشق بودی در شب دستانم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/15 | 3:46 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چقدر فاصله .......  

                   
چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها
             
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/14 | 9:55 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

یادمان باشد  

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


سر سجاده عشق


جز برای دل محبوب دعایی نکنیم


یادمان باشد از این پس خطایی نکنیم


گرچه در خود بشکستیم صدایی نکنیم


یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند


طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم


نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/14 | 9:53 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

روزی که مرا بر گل  

 

روزی که مرا بر گل رویت نظــــــر افتاد

احساس نمودم که دلم در خطر افتاد

تا چشم من افتاد به گلبرگ جمالت

زیبایی گلهای بهار از نــــظر افـــــتاد

می خواستم از چشم تو محفوظ بمانم

کز برق نگاه تو به جانــــم شــــرر افتاد

گفتم نشـــــود راز دلـــــم فـاش ولیکن

دل خون شد و از پرده چشمم بدر افتاد

هر کس که شراب از خم چشمان تو نوشید

مخمور نگــاه تــــو شــــد و بی خــــبر افتاد

گـــنجینه اســـــرار ازل بود دل مـــن

امروز اگر پیش تو بی سیم و زر افتاد

 

 

 

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/14 | 9:39 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چقدر دور هستم  

چقدر من دورم از هدف.

و چه سرگردانم در بیراهه های زندگی.

...خدا روحش را در وجود بی همه چیزم دمید،

برای آنکه اشنا و نزدیکم باشد.

و من چه احمقانه از او می گریزم تا به شیطان نزدیک باشم.

اما به چه قیمتی؟

من چه دورم از انچه که باید نزدیکترینم باشد،

و چه آشنا با کسی که از من نفرت دارد و بس!

این خاصیت من است...

من از وقت ی انسان شدم یاد گرفتم فقط اشتباه کنم...

و قانون خدا را معکوس کم.

از وقتی انسان شدم تنها توانستم خطا کنم.

توانستم ارزش ها را دور بریزم و گناه ها را یاد بگیرم.

من چه دورم از هدفم،

که بندگی بود و بس!

... و اینک کجاست بندگی هایم که ب داد فردایم برسد....

من چه دورم از آنچه که باید می بودم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/14 | 9:36 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

یادته؟  

 

  يادته گريه ميکردم که تورو خدا نرو؟

  يادته داد ميزدم راهي جاده ها نشو؟

  يادته بهت ميگفتم تو بري تموم ميشم؟

  يادته با خنده گفتي بيخيال ميخوام برم؟

  يادته عشقمونو سپردي دست انتقام؟

  يادته روزي رو که گفتي نميموني باهام؟

  يادته ساده گذشتي از منو شباي من؟

  يادته رفتي و کشتي همه لحظه هاي من؟

  يادته وقتي ميرفتي زير بارون و تگرگ؟

  يادته گفتي تمومه ديگه روزاي قشنگ؟

  يادته سوختم و ساختم تا که از دست ندمت؟

  يادته پس زدي دستمو تو وقت رفتنت؟

  يادته راضي بودم بميرم از پيشم نري؟

  يادته قسم ميدادم منو از ياد نبري؟

 يادته گفتم عزيزم هرچي تو بگي همون؟

 يادته منو فروختي به نگاه ديگرون؟

 یادته اثر نداشت هرچي قسم دادم بهت؟

 يادته گذشتم از آرزوهام به خاطرت؟

 يادته پشتتو کردي به تموم خاطرات؟

 يادته لحظه اي رو که افتادم به دست و پات؟

 تو شايد يادت نياد من ولي اما يادمه

 که از اون روزي که رفتي تنها مونسم غمه

 تو شايد يادت نياد من ولي اما يادمه

 برو خوش باش بي وفايي تو نميگم به همه...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1390/08/13 | 11:21 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

گفتی  

 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست 

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست 

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست  

گفتی که کمی فکر خودم باشم و ان وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست 

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1390/08/12 | 5:2 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

او رفت  



او تمام غنچه ها را چید و رفت 

های و هوی گریه را نشنید و رفت


از تمام فصلها او کرد عبور

با صدای خسته ای خندیدو رفت 


از اقاقی تا اقاقی راز داشت 

رازها در قلب من پاشید و رفت 


من برایش حرفهایی داشتم 

با تمام گرمیش لرزید و رفت


از تبار لاله و آلاله بود 

بر دلم مشتی نمک پاشید و رفت


با تمام اشکهایش سوختم 

اشک را بر گونه هایم دید و رفت 


چون دل او با بیانش فرق داشت 

از برای حادثه ترسید و رفت 


در دلم شوری به پاشد چون که او 

خاطراتش را به من بخشید و رفت
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/08/09 | 4:27 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

آمد اما ........  

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود


نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود


لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود


در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود


دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود


برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود


جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود


ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام

تا  نبودی  در  کنارم  زندگی  زیبا  نبود

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/08/09 | 4:26 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

محبــــــــــــت  

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم
گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من 
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم 
شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را با بگذريم 
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم 
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسيم مي كني جوري فراموشت كتم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم 
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي 
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/08/09 | 4:21 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضی  

 

منحنی قلب من، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، کمند گیسوی توست

حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
 
بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/08/09 | 4:10 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چه می دانی ؟  

 

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی

تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی

كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/08 | 3:43 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

حضور  

در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود
 
هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/08 | 3:40 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

سنگ گور  

ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر


بر من منگر تاب نگاه تو ندارم


بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه


در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم


 ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب


 با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟


گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه


من او نیم او مرده و من سایه ی اویم


من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است


 او در دل سودازده از عشق شرر داشت


او در همه جا با همه کس در همه احوال


سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت


من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است


 در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود


 وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ


مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود


 من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ


دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت


اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش


مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت


بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم


 آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد


 او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه


 چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد


من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش


افسردگی و سردی ی کافور نهادم


او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر


سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 

منبع : تالار رهگذر http://www.rahgozar.gigfa.com

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/08 | 3:37 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چوپان راستگو  

از لای كتاب من در آمد

چوپان دروغگو قسم خورد

می گفت:دروغگو دگر نیست

آن دیو دروغگوی من مرد

می گفت:تو رو خدا نگویید

چوپان دروغگو به من باز

من آدم خوبی ام ازین پس

گر خوب نبوده ام از آغاز

از هرچه دروغ توبه كردم

با من همه خوب و یار باشید

با راستی و درستی چون من

از غصه و غم كنار باشید

چوپان درستكار برگشت

تا لای كتاب من بخوابد

او نور شد و شبیه خورشید

می خواست از آسمان بتابد.

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/08 | 9:31 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باران  

در بلندای قله برفی آرزوها

كه زره زره آب می شوند

روزگارم را

با باران اشك هایم می شویم

همراه با طعم كس تنهایی

و این چنین است كه:

روزها دلم ابری ست

و شب هایم با خط كشیدن روی شیشه های

بخار زده می گذرد.

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/08 | 9:29 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باران  

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند


قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند


بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند


چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند
 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/07 | 6:48 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

دنیای ما  

تو دنياي بزرگ ما هركي يه سازي ميزنه

فرهاد يه كوه و ميكنه شيرين دلش رو ميشكنه

مجنون تموم عمرشو اسير ليلي ميمونه

ليلي همش از رفتن و جدايي آواز ميخونه

زمونه مون زمونه مجنوناي قلابيه

به چشم ليلياي شهر لنزاي سبز و آبيه

فرهاد كوه كن ديگه نيست شيرين به تلخي ميزنه

عاشقي از مد افتاده عهدا يه روزه ميشكنه

يكي ليلي يكي مجنون ، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين ، يكي شاد يكي غمگين

هركي يه سازي ميزنه كي ميدونه چاره چيه

قلبا همه سنگي شدن كي ميدونه كي به كيه

وقتي يكي واسه دلش تو بارون آواز بخونه

همه بهش ميخندن و ميگن ديوونه س ديوونه

هركي واسه يه دلخوشي از صبح تا شب جون ميكنه

يه كسي عاشق ميشه و يكي دلارو ميشكنه

يكي ميگه كه عاشقي فقط يه قصه س تو كتاب

اون يكي چشم مي بنده و عشقشو ميبينه تو خواب

يكي ليلي يكي مجنون ، يكي خوشحال يكي داغون

يكي فرهاد يكي شيرين ، يكي شاد يكي غمگين

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/08/07 | 6:45 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

رفتن تو  

 بیزارم از این خواب هاکه هر شب مرا به آغوش تو می آورندو صبح

خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لب هايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند، نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند ،نشد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/01 | 10:36 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

می روم  

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست

می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست

می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند

از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است

راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو

تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست

طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود

روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/08/01 | 10:35 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

یارا سخن از دل ما می گویی  

 

من صبورم اما... به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم يا اگر شادي

زيباي تو را به غم غربت چشمان خودم مي بندم من صبورم اما... چقدر با

همه ي عاشقيم محزونم! و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ مثل يک

شبنم افتاده ز غم مغمومم من صبورم اما... بي دليل از قفس کهنه ي شب

 مي ترسم بي دليل از همه ي تيرگي تنگ غروب و چراغي که تورا از شب

متروک دلم دور کند من صبورم اما... آه اين بغض گران صبر چه مي داند

چيست....

 

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/07/18 | 9:21 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

حالیست مرا  

حالیست مرا شگفت حالی ست مرا

با یاد تو هر لحظه خیالیست مرا

ان بال که در هوای عشقت نزنم

بالی نبود که خود و بالیست مرا

حالیست مرا که در نیابی ان را

یا بی تو مگر شبی به خوابی ان را

اموختنی نیست که خود امدنی ست

عشق است و مجوی در کتابی ان را

حالیست مرا که بر جهانش ندهم

ان را به ازای نقد جانش ندهم

عشق است متاع ما و قیمت دانیم

رو رو که زدست رایگانش ندهم

حالیست مرا که فاش و غوغا نشود

معلوم گروه بی سر و پا نشود

ان کس که بلای عشق بر جانش زد

دیوانه بود اگر چه دروا نشود

حالیست مرا که داستانش نکنند

جز برخی جان عاشقانش نکنند

این شعله شاد را هربه هر کس ندهند

تا در تب عشق امتحانش نکنند

حالیست مرا که شادی جان من است

خوش هدیه به جان من زجانان من است

شوریست مرا شگفت عشق میدانم و من

پایان چنین شگفت پایان من است

 

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/07/18 | 9:17 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

-------------  

واست بی تابمو بی خوابمو می دونی دلتنگم

واست می میرمو درگیرمو با دنیا درجنگم

منو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خستم

واست دیوونمو می مونمو تا آخرش هستم

داره می باره بارونو تو نیستی

شده این خونه زندونو تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی

دارم می شکنم آسونو تو نیستی

دارم از بین میرم توی این دلتنگی

داره دل می گیره بی تو از بی رنگی

دارم ازبین میرم توی این خاموشی

کاش می شد می بردی منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سرکرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

داره می باره بارونو .........

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/07/18 | 9:8 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

رها  

بجای آنکه بال پروازم باشی
بجای آنکه رهایی را بیاموزیم
بجای آنکه از اوج در آسمانها بگوییم
قفسم را رنگ میکنی
آبیش میکنی تا دلتنگ آسمان نشوم
در بند کنی و عشق بورزی سودی ندارد
آخر نمیدانی اینها
نفرتم به تو ؛
و عشقم را به رهایی
بیشتر میکند
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/07/02 | 10:0 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

عاشقی  

 

 

کدوم صدای عاشقی

لایق از تو گفتنه 

چشم کدوم ستاره ای 

مثل چشم تو روشنه 

اونکه ترانه خوندنه 

تموم احساس و صدا 

میخوام صدا کنم تو رو

تو بهترین ترانه هام 

ساده میخوام بهت بگم 

دوســـــــــت دارم خـــــــیـــــــلـــــــی ز یــــــــاد  

میخوام بگم که مثل تو 

هیچکسی دنیا نمیاد 

چشمای آبی رنگ تو 

تعنه زده به آسمون 

عاشق چشم تو منم 

همیشه عاشقم بمون 

ارزونی چشمای تو 

تموم عمر عاشقی 

با تو همیشه عاشقم

من با تموم سادگی 

مثل تو پاک و مهربون 

دلم ندیده همدمی 

عزیزترین حادثه ای

تو عشق و جون و عمرمی

ساده میخوام بهت بگم 

دوســـــــــت دارم میمیرم برات

میخوام بگم که مثل تو 

هیچکسی دنیا نمیاد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1390/07/01 | 5:15 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

فکر ......  

عکس و بیوگرافی گوکهان اوزن خواننده ترک

از فکر من بگذر خیالت تخت باشد


من می تواند بی تو هم خوشبخت باشد


این من که با هر ضربه ای از پا در آمد


تصمیم دارد بعد زا این سرسخت باشد


تصمیم دارد با خودش ،با کم بسازد


تصمیم دارد هم بسوزد ،هم بسازد

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد


نخواست او به من خسته بی گمان برسد


شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت


کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد


چه میکنی اگر او راکه خواستی یک عمر


به راحتی کسی از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد


رها کنی بروند تا دوتا پرنده شوند


خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد


گلایه ای نکنی ، بغض خویش را بخوری


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه…!!نفرین نمیکنم که مباد


به او که عاشق او بوده ام زیان برسد


خدا کند که فقط این عشق از سرم برود


خدا کند که فقط زمان آن برسد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/06/29 | 8:5 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

عــــــــــــــــذا ــــــــــــــــــــــــــــــــب  

غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم


که  وانمود  کنم از علایقم  دورم


عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی


میان این همه آدم که کرده محصورم

شکست می خورد از من همیشه عقل اما


به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد  زورم

اگر چه  حال و هوایم همیشه بارانی


و  از ارائه ی اشعار شاد معذورم

ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری


از این که چشم به راهت نشسته مسرورم

و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را


قبول کن دل پر  آرزو  و مغرورم

بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من


برای توست اگر گل شکفت بر گورم
 ...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن


سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم

 

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/06/23 | 1:57 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

کاشکی عاشقت نمی شدم  

                                            

 

فرصت ما تموم شده بايد از اين قصه بريم


فرقي نداره من و تو کدوممون مقصريم


خاطره ها رو يادمه لحظه به لحظه مو به مو


هيچي رو ياد من نيار اونقدر خرابم که نگو


بد بودم و بدتر شدم ميرم با پاهاي خودم


ميرم نميدونم کجا آخ کم آوردم به خدا


دلگيرم ازدست خودم کاش عاشقت نميشدم


هرجوري ميخواستم نشد از غم يه ذرهم کم نشد


من موندمو تنهايام از دنيا هيچي نميخوام


عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه
..
هر روز عاشق تر شديم تو عشق خاکستر شديم


ساختيم ولي به آرزومون نرسيديم


فقط گريه فقط عذاب صدتا سوال بي جواب


نه من نه تو از عاشقي خيري نديديم
..
هرجوري ميخواستم نشد از غم يه ذرهم کم نشد


دلگيرم ازدست خودم کاش عاشقت نميشدم


من موندمو تنهايام از دنيا هيچي نميخوام


عاقبت من و نگاه اشتباه پشت اشتباه

فرصت ما تموم شده بايد از اين قصه بريم


فرقي نداره من و تو کدوممون مقصريم


خاطره ها رو يادمه لحظه به لحظه مو به مو


هيچي رو ياد من نيار اونقدر خرابم که نگو

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/06/20 | 4:39 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

اجازه  

اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم...؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟

 اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟

ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟

اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟

بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟

اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟

اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟

چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟

اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟

اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟

دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟

اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟

تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟

اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟

بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟

اجازه هست....................؟؟؟؟

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/06/20 | 4:34 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

بشنو  

هرچند ساده بود خیال رسیدنت


سخت است از تمام وجودم بریدنت


سخت است لحظه‌ای كه به پایان رسیده‌است


در نبض نبض ثانیه‌هایم تپیدنت


حالا كه خواستی بروی لااقل بدان


مرگ من است قصه‌ی تلخ ندیدنت


تو سیب سرخ باغچه بودی كه سالها


دستان من دراز نمی‌شد به چیدنت


یا طرح تازه‌ای كه قلم موی من نخواست


بر بوم پاره پاره‌ی عمرم كشیدنت


گوشم پر است از همه‌ی آنچه گفته‌ای


حالا رسیده است زمان شنیدنت...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 2:39 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

همراز  

بی نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من
لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود
در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود
در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 2:37 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

خسته  

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه


همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه


تجربه و خاطره و گذر عمر
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 2:32 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

کجایی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

کجایی که ببینی من هنوزم دارم تو حسرت چشات می سوزم

روزو شبا به دنبال یه راه چارم که بازم پامو تو قلبت بذارم

همش کلافه امو تو فکر اینم که هر جوری شده تورو ببینم

ببینم که بهت بگم ببخشد دلم حرف تورو هیچ وقت نفهمید

یه وقتایی میام کنار خونه همون وقتایی که دارم بهونه

یه چند وقته بهونتو می گیرم دلم خرابه و دارم میمیرم

غریبه ها نتونستن بفهمن یه ذره از دلو از حرفای من

پشیمونی مثه غصه می مونه تموم خنده هاتو می سوزونه

پشیمونم پشیمونم پشیمون پشیمونم برات مغرور بودم

تو بودی و ولی با تو نبودم تو بودی من از تو دور بودم...!

کسی جاتو نمی تونه بگیره برای گفتن این حرفا دیره

می دونم که دیگه دوسم نداری ولی تو توی قلبم موندگاری

می دونم دیره و دیگه تمومه ولی چی کار کنم که آرزومه

دوباره تو بشی چراغ خونم منم پیشت باشم دردت بجونم....!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 12:47 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

ای همه ی وجودم  

ای تو جاری شده در قشنگ ترین دقایقم

ای تو با من آشنا ناجی قلب عاشقم

ای تو پیدا شده در لحظه ی التهاب دل

ای تو در سکوت شب بهانه های قصه ام

کسی مثل تو تو حرم نفسم جاری نشد

کسی جز تو به سرم دست نوازش نکشید

کسی مثل تو منو به ظلمت شب نسپرد

کسی قلب منو مثل تو به آتیش نکشید

عاقبت عشق دروغی و فریبنده ی تو

منو تا مرز بد لحظه ی بد نامی کشوند...!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 12:46 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

تو ............  

تو یه حسی یه ترانه یه صدایی واسه آغاز

نمی گم پرنده هستی تو یه شوقی واسه پرواز

تو نه دریا نه کویری تو نه بارون نه تگرگی

زیر رقص ناز بارون تو گلی غنچه ای برگی

تو یه لحنی واسه بارون تو یه امید واسه برفی

توی این سکوت سنگین یه بهونه واسه حرفی

تو برام یه تکیه گاهی توی آسمون تو ماهی

تو همون حس قشنگی یه نگاه آشنایی...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 12:40 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

درد دل  

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی از پروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی

باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش وقتی آرزویی میکنیم

از دل شفاف مان هم رد شود

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد

حرف های قلبمان را بشنود

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/06/12 | 9:35 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باز باران ........  

دیروز ...


باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...

 و اما امروز....

 باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه...

می خورد بر مرد تنها ...می چکد بر فرش خانه...

باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
 
نمی دانم...

نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...

نمی فهمم...

چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...

 که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...

 کجای ذلتش زیباست؟

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/05/08 | 8:48 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

باز نوبت ..........  

 

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1390/05/07 | 11:49 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...  

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !

 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !



بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !


چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !



چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !



 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 



 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !



برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !



کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !



ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!



و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !

 

 


ادامه مطلب ...
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| جمعه 1390/05/07 | 11:30 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

خسته نشو دلم ....... مدام در دریای زندگی پارو بزن  

بشتابید ای ثانیه ها .. دقیقه ها منتظرند

با دستانی گشوده و لبخندی بر لبانشان

دل من .. تو نیز  از پای منشین

که جاده های زندگی سکون را نمی شناسند هیچ

در حرکت است که به اوج می رسی یک روز

پس عجله کن .. هم پرواز رویاهایت .. بر بال ابرها باش

نگاه در نگاه زندگی بدوز دوباره و سوت زنان طی کن مسیر زندگی

گوش کن دلم .. صدایی تو را می خواند مدام

صدایی در انتهای جاده که به تو می گوید

تا رسیدن به قله راهی نیست .. خسته نشو

نفس بگیر دوباره و دست به زانو بزن و تکیه کن به پاهایت که ناتوان شدند کنون

امید داشته باش .. که بی امید .. روز هم همچو شب سیاه و دلگیر می شود

زنده باد دلم که پر امید .. به سوی هدف روانه است

اگرچه این هدف روی قله هست

اگرچه راه  دور و مسیر دشوار می نمایدش

زنده باد دلم که سخت جانی می کند مدام

تا نبیند مرگ خود  ... در  طوفان زندگی

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1390/04/16 | 9:53 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

دلم گرفت ای هم نفس  

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس

از این نامهربونی ها
دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی .
یه روز دستاتو می گیرم

تو این شب گریه می تونی
پناه هق هقم باشی
تو ای همزاد همخونه
چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من دوباره تو
دوباره عشق . دوباره ما

دو هم نفس . دو هم زبون
دو همسفر . دو همصدا

تو ای پایان تنهایی
پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز .
بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات .
شبم روشنترین باشه
میخوام آیینه خونه
با چشمات همنشین باشه

دلم گرفت ای هم نفس
پرم شکست تو این قفس
تو این غبار . تو این سکوت
چه بی صدا . نفس نفس



نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/03/31 | 1:49 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

قفس  

چه شب ها که سوی تو پر می زدم

به خواب غریب تو سر می زدم

رها کرده بودی مرا در قفس

در بسته را بیشتر می زدم!

دلی نازک از شیشه دارم..بیا!

اگر در دلت ریشه دارم..بیا!

اگر نه..بیا بشکن این خسته را

برای تو هم تیشه دارم ..بیا!

بیا بشکن این عهد نشکسته را

رها کن من بال و پر بسته را

در این قفس رابیا باز کن!

پریشان نکن مرغکی خسته را!

...

..که این لحظه ها بی نفس مانده ام

کویری پر از خار و خس مانده ام

کبوتر ..کبوتر..دلم پر زده ست

ولی باز هم در قفس مانده ام

...

..اگرچه خیالات ما درهم است

برای وجودت سند محکم است

بخواهی اگر..می رسی !نه !ببخش!

بزرگی تو و این برایت کم است!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/03/31 | 1:36 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

چشم براه  

 آرزوئي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه آزارش

 

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 

سايه اي تا كه بدر افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زينهمه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته به من گويد

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

 

 آن كسي را كه تو مي جوئي

كي خيال تو بسر دارد

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد

 

 ليكن اين قصه كه مي گويد

كي به نرمي رودم در گوش

نشود هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

 مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 

 شمع اي شمع چه مي خندي؟

به شب تيره خاموشم

به خدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/03/30 | 5:20 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

نا آشنا  

باز هم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

 باز هم از چشمه لب هاي من

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد، در خواب شد

 

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او بفكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

 من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

 

 او بمن مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من باو مي گويم اي ناآشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

 

 آه از اين دل، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغا، كس بآوازش نخواند

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/03/30 | 5:17 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

ریا کار  

بر روی ماه نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید، او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت

طوفان طعنه خنده ما را زلب نشست
کوهیم و در میانه دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم

ماییم، ما که طعنه زاهد شنیده ایم
ماییم، ما که جامه تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم

آن آتشی که در دل ما شعله می کشد
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره رسوا نداده بود

بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
((هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما))

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/03/29 | 8:49 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

ندارم  

چی می شه می نویسم آدما رو دوس ندارم
خودمو ، اونا رو ، حتی شما رو دوس ندارم

دیگه از دلم گذشته عاشق کسی بشم

اون دوست دارمای بی هوارو دوس ندارم

یادمه یه وقت جونم سر عاشقی می رفت

دیگه حتی فکر اون لحظه ها رو دوس ندارم

سر نوشت و سفر و خیانت و پشیمونی

حق دارم بگم که هیچکدوما رو دوس ندارم

نه غریبه لطفی کرد ،‌ نه آشنا خیری رسوند

هیچ کدوم ، غریبه و آشنا رو دوس ندارم

کفره اما می نویسم ، دعا فایده ای نداشت

من دعا نمی کنم ، نه ،‌دعا رو دوس ندارم

بچه بودیم چی می شد بچه می موندیم همیشه

گرچه من خیلی بدم بچه ها رو دوس ندارم

یه زمونی یه صدا وجودمو تکون می داد

باورش سخته ولی اون صدا رو دوس ندارم

التماس سرخ سیبا دیگه معنی نداره

سیا مال عاشقاس ، من سیبا رو دوس ندارم

دیگه دستی نمی خوام که کنج دستام بشینه

همه چی سرده ، می لرزه ، گرما رو دوس ندارم

چرا من دلواپس شمدونی باشم ، تو غروب ؟

دیگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم
وفا حرفه ، مهربونی قحطیه ، عشقم بلاس
دیگه بی وفام ،‌ عجب نیس ، وفا رو دوس ندارم

صحبت چشمای روشنش یه عمری منو کشت

ولی نه هرگز دیگه اون چشا رو دوس ندارم

با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم

با دلت بری خطاست ، من خطا رو دوس ندارم

وقتی که عاشق بودم ،‌ بلا چه طعم خوشی داشت

حالا که رها شدم ،‌ پس بلا رو دوس ندارم

یعنی چی دوست دارم ، بی تو می میرم ، عزیزم

نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم

باید آدم بشینه راس راسی زندگی کنه

آدمای عاشق و مبتلا رو دوس ندارم

خدا هر چی سر رام بود طعم خوشبختی نداشت

نمی شه آخه بگم که خدا رو دوس ندارم

ولی بنده هات نساختن با دلم تک تکشون

اینکه جرمی نداره بنده ها رو دوس ندارم
خورشید و ستاره رو ، مهتاب و آسمونا رو

ساحل و موج بلند دریا رو دوس ندارم

همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت

ولی بی رحمم و حتی شمعا رو دوس ندارم

می دوی می شکننت ، نمی خوانت ، نمی رسی

من به کی بگم که این قانونا رو دوس ندارم

زندگی رو شونه هام سنگینی می کنه عجیب

پس گناه من چیه که دنیا رو دوس ندارم

دو سه سالی بود به عشق رویاهام زنده بودم

دیگه حتی رسیدن تو رؤیا رو دوس ندارم

دلمو همه زدن یا بد می شن یا که بدن

خودمم بدم ولیکن بدارو دوس ندارم

به جای این همه حرفا چونکه باور بکنید

بذارید بگم که دیگه ، زیبا رو دوس ندارم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| چهارشنبه 1390/02/28 | 1:16 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

گذشتم  

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی
چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی
به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
برو که کام دل از دور آسمان بستانی
گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به کام من که نماندی به کام خویش بمانی
بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی
تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد
که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی
چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی
چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی
کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا
چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی
تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم
کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی
به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی
خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب
ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/02/25 | 6:34 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

روزگار  

اگر چه روز من و روزگار مي گذرد
دلم خوش است که با ياد يار مي گذرد

چقدر خاطره انگيز و شاد و رويايي است
قطار عمر که در انتظار مي گذرد

به ناگهانيِ يک لحظه عبور سپيد
خيال مي کنم آن تک سوار مي گذرد

کسي که آمدني بود و هست، مي آيد
بدين اميد، زمستان، بهار، مي گذرد

نشسته ايم به راهي که از بهشت اميد
نسيم رحمت پروردگار مي گذرد

به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم
دو باره زيستنم زين قرار مي گذرد

همان حکايت خضر است و چشمه ظلمات
شبي که از بَرِ شب زنده دار مي گذرد

شبت هميشه شب قدر باد و، روزت خوش
که با تو روز من و روزگار مي گذرد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/02/25 | 6:33 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

حال ندارم  

خودمو،اونا رو حتی تو رو دوس ندارم
دیگه از منم گذشت که عاشق کسی بشم
حتی اون دیوونه بازی ها رو من دوس ندارم
آره راست می گی یه وقت جونم سرعشق می رفت
دیگه حتی فکر اون روزا رو من دوس ندارم
یه گره رو پیشونی، یه نگاه جای دیگه
حق دارم بگم که من عاشقی رو دوس ندارم
نه غریبه کاری کرد،نه آشنا خیری رسونه
هیچ کدوم،غریبه و آشنا رو دوس ندارم
می دونم کفره ولی دعا واسم فایده نداشت
من دعا نمی کنم،دعا رو دوس ندارم
کاش می شد همون بچه می موندیم همیشه
گر چه من خیلی بدم،بچه ها رو دوس ندارم
یه زمانی یه نگاه وجودمو تکون می داد
ولی حالاحتی اون نگاه و هم دوس ندارم
یعنی چی دیوونتم،می خوامت ، دوستت دارم؟
نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم؟
خدا هر چی سر رام بود طعم تلخی رو می داد
آخه من می خوام بگم بدبختی رو دوس ندارم
خدایا هیچکی نساخت با تک دل بی قرارم
این یکی حق با منه،بنده ها تو دوس ندارم
همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت
ولی دل سنگم و حتی شمعا تو دوس ندارم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| یکشنبه 1390/02/25 | 6:13 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

به که باید دل بست  

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

سینه ها جای محبت، همه از کینه پر است .

هیچکس نیست که فریاد پر از مهر تو را ـ

گرم، پاسخ گوید

نیست یکتن که در این راه غم آلوده عمر ـ

قدمی، راه محبت پوید

***

خط پیشانی هر جمع، خط تنهائیست

همه گلچین گل امروزند ـ

در نگاه من و تو حسرت بیفردائیست .

***

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد ـ

نقشه یی شیطانیست

در نگاهی که تو را وسوسه عشق دهد ـ

حیله پنهانیست .

***

زیر لب زمزمه شادی مردم برخاست ـ

هر کجا مرد توانائی بر خاک نشست

پرچم فتح بر افرازد در خاطر خلق ـ

هر زمان بر رخ تو هاله زند گرد شکست

به که باید دل بست؟

به که شاید دل بست؟

***

خنده ها میشکفد بر لبها ـ

تا که اشکی شکفد بر سر مژگان کسی

همه بر درد کسان مینگرند ـ

لیک دستی نبرند از پی درمان کسی

***

از وفا نام مبر، آنکه وفاخوست، کجاست ؟

ریشه عشق، فسرد

واژه دوست، گریخت

سخن از دوست مگو، عشق کجا ؟ دوست کجاست ؟

***

دست گرمی که زمهر ـ

بفشارد دستت ـ

در همه شهر مجوی

گل اگر در دل باغ ـ

بر تو لبخند زند ـ

بنگرش، لیک مبوی

لب گرمی که ز عشق ـ

ننشیند بلبت ـ

به همه عمر، مخواه

سخنی کز سر راز ـ

زده در جانت چنگ ـ

بلبت نیز، مگو

***

چاه هم با من و تو بیگانه است

نی صد بند برون آید از آن، راز تو را فاش کند

درد دل گر بسر چاه کنی

خنده ها بر غم تو دختر مهتاب زند

گر شبی از سر غم آه کنی .

***

درد اگر سینه شکافد، نفسی بانگ مزن

درد خود را به دل چاه مگو

استخوان تو اگر آب کند آتش غم ـ

آب شو، « آه » مگو .

***

دیده بر دوز بدین بام بلند

مهر و مه را بنگر

سکه زرد و سپیدی که به سقف فلک است

سکه نیرنگ است

سکه ای بهر فریب من و تست

سکه صد رنگ است

***

ما همه کودک خردیم و همین زال فلک

با چنین سکه زرد ـ

و همین سکه سیمین سپید ـ

میفریبد ما را

هر زمان دیده ام این گنبد خضرای بلند ـ

گفته ام با دل خویش:

مزرع سبز فلک دیدم و بس نیرنگش

نتوانم که گریزم نفسی از چنگش

آسمان با من و ما بیگانه

زن و فرزند و در و بام و هوا بیگانه

« خویش » در راه نفاق ـ

« دوست » در کار فریب ـ

« آشنا » بیگانه

***

شاخه عشق، شکست

آهوی مهر، گریخت

تار پیوند، گسست

به که باید دل بست ؟

به که شاید دل بست ؟

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/02/24 | 9:53 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

زندگی  

زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد.


ما ز اقلیمی پاک-


که بهشتش نامند-


بچنین رهگذری آمده ایم.


گذری دنیانام-


که نامش پیداست-


مایه پستی هاست.


ما ز اقلیم ازل-


ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم


چو یکی تشنه بدیدار سراب آمده ایم


مادر آن روز نخست-


تک و تنها بودیم


خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود


سخنی ازپدر و مادر دلبند نبود


یکزمان دانستیم-


پدرومادر و معشوقه و فرزندی هست


خواهر و همسر دلبندی هست


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:


روزی از راه رسید-


که پدر لحظه بدرودش بود


ناله در سینه تنگ-


اشک در چشم غم آلودش بود


جز غم و رنج توانکاه نداشت


سینه اش سنگین بود-


قوت آه نداشت.


با نگاهی میگفت:


پس از آن خستگی و پیری و بیماریها-


دفتر عمر پدر را بستند


ای پسر جان، بدرود!


ای پسر جان، بدرود!


لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه-


اثری هیچ نبود


پدرم چشم غم آلوده حیرانش را


بست و دیگر نگشود.


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:


روزی از راه رسید-


که چنان روز مباد


روز ویرانگر سخت


روز طوفانی تلخ


که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت


زورق کوچک بشکسته ما-


در دل موج خروشنده دریا افتاد


کاخ امید فرو ریخت مرا-


مادر خسته تن خسته دلم-


زمن آهنگ جدائی دارد


حالت غمزده اش-


چشم ماتمزده اش بامن گفت:


که از این بندگران عزم رهائی دارد.


***


مادرم آنکه چو خورشید بما گرمی داد-


پیش چشمم افسرد


باغ سر سبز امیدم پژمرد


اشک نه، هستی من-


گشت در جانم و از دیده برخسار دوید


مادرم رفت و به تاریکی شبها گفتم:


آفتابم زلب بام پرید.


***


زندگی دفتری ازخاطره هاست


خاطراتی که ز تلخی رگ جان میگسلد:


لحظه یی میاید-


لحظه یی صبر شکن-


که یتیمی سر راهی گرید


پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد


مادری نیست که درمانده یتیم-


جای در دامن مادر گیرد.


***


زندگی دفتری از خاطره هاست:


بارها دیده ام و می بینم-


مادری اشک آلود


با نگاهی پردرد


چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است


وز تهی دستی خویش-


بهر تنها فرزند-


سالها حسرت و ناکامی اندوخته است


پشت سر می بیند-


دشت تا دشت، غم و غربت و سرگردانی


پیش رو مینگرد-


کوه تا کوه پریشانی و بی سامانی


من بجز سکه اشک-


چه توانم که بپایش ریزم؟


نه مرا دستی هست-


که غمی از دل او بردارم


نه دلی سخت کزو بگریزم


***


ما همه همسفریم


کاروان میرود و میرود آهسته براه


مقصدش سوی خدا آمدهایم-


باز هم رهسپر کوی خدائیم همه


ما همه همسفریم


لیک در راه سفر-


غم و شادی بهم است


ساعتی در ره این دشت غریب-


میرسد «راهروی خسته» به «خرم کده» یی


لحظه یی در دل این وادی پیر-


میرسد «همسفری شاد» به «ماتمکده»یی


***


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد:


یکنفر در شب کام-


یکنفر در دل خاک


یکنفر همدم خوشبختی هاست-


یکنفر همسفر سختی هاست


چشم تا باز کنیم-


عمرمان میگذرد


وز سر تخت مراد-


پای بر تخته تابوت گذاریم همه


ما همه همسفریم


پدر خسته براه-


مادر بخت سیاه-


سوواران پسر و دختر تنها مانده-


عاشقانی که زهم دور شدند-


دخترانی که چو گل پژمردند-


کودکانی که به غربت زدگی-


خفته در گور شدند-


همگی همسفریم.


***


تا ببینیم کجا، باز کجا،


چشممان باردگر-


سوی هم بازشود؟


در جهانی که در آن راه ندارد اندوه-


زندگی باهمه معنی خویش-


ازنو آغاز شود.


زندگی دفتری از خاطره هاست


خاطراتی شیرین-


خاطراتی مغشوش-


خاطراتی که زتلخی رگ جان میگسلد

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/02/24 | 9:50 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

های دل  

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشمه خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن
به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگه خاموش
ولی در بطنه خود غوغا نشستن
به من هر دم صدای دل رند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن
چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن

**********************************************

روز مرگم اشک را شیدا کنید

روی قلبم عشق را پیدا کنید

روز مرگم خاک را باور کنید

روی قبرم لاله را پرپر کنید

جامه ام را خاک و خاکستر کنید

خانه ام را وقف نیلوفر کنید

پیکرم را غرق در شبنم کنید


روی قبرم لاله ها را خم کنید

روز مرگم دوست را دعوت کنید

دور قبرم را کمی خلوت کنید

بعد مرگم خنده را از سر کنید

رفتنم را دوستان باور کنید

********************************************

هرکه خوبی کرد زجرش می دهند
هرکه زشتی کرد اجرش می نهند

باستان کاران تبانی کرده اند
عشق را هم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند
عشقها هم مومیایی تر شدند

انک اندک عشق بازان کم شدند
نسلی از بیگانگان آدم شد ند...

***********************************************

سردرگم و دلواپس و مبهم شروع شد

گویی کتاب غصه ی آدم شروع شد

باران به روی دردهای شب اثر نکرد

وقتی که اتش از دل شبنم شروع شد

اول خدا دست مرا رد کرد و بعد از آن

دیگر تمام دردها کم کم شروع شد

ان روهای آبی و سبزم غروب کرد

چشم خودت را بستی و شب هم شروع شد....

**************************************************

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود

وقتی اسیر بازی نیرنگ میشود

وقتی تمام خلوت گرم و اثیریم

با قصه های سرد زمین رنگ میشود

می رقصد اشک های من از حسرت عبور

خاموشم و سکوت من آهنگ میشود

پرونده ی نگاه مرا بسته است او

انگار نقش خاطره ها سنگ میشود

**********************************************

گاهی که دلم

به اندازهء تمام غروبها می گیرد
چشمهایم را فراموش می کنم
اما دریغ که گریهء دستانم نیز مرا به تو نمی رساند
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد
از چهل فصل دست کم یکی که بهار است

************************************************

تکرار خاطرات تو شعر مجسم است
من هر چه می نویسم و می خوانمت کم است
تو کیستی پیامبری یا خدای عشق
هر آیه از کلام تو چون وحی ملزم است
تردید در برابر چشمان تو خطاست
حکم نگاههای قشنگت مسلم است
من می رسم به تو شاید، هنوز، نه
آینده ام به لطف تو اینگونه مبهم است

*********************************************

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش باورم گولم مزن!
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم؛
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدن
ددشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

***********************************************

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است

***********************************************

پرسیدم از گل سرخ در سینه ات چه داری
بر گونه های سرخت داغ غم که داری

خوش می تراود از تو عطر هوای مستی
من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی

گل با تبسمی گفت ای یار دل شکسته
این شرم سرخ عشقست بر گونه ام نشسته

این رمز شور عشق است یک راز جاودانی
بی عاشقی حرام است یک لحظه زندگانی

شادابم از محبت از عطر مهربانی
بی رحمت بهاران می پژمرم به آهی

*********************************************

شگفتا!
وقتی که بود نمی دیدم ،
وقتی می خواند نمی شنیدم...
وقتی دیدم که نبود... وقتی شنیدم که نخواند...!
چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای
سرد وزلال ، در برابرت ،
می جوشد و می خواند و می نالد ،
تشنه آتش باشی و نه آب
و چشمه که خشکید ،
چشمه از آن آتش که تو تشنه آن بودی
بخار شد و به هوا رفت ،
و آتش کویر را تافت و در خود گداخت
و از زمین آتش روئید و از آسمان بارید ،
تو تشنه آب گردی و نه تشنه آتش ،
و بعد عمری گداختن
از غم نبودن کسی که ، تا بود ،
از غم نبودن تو می گداخت.

***********************************************

لحظه نبودن نيستن ها ، اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم
و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.
ديرروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند و نمی دانم چرا به تمام حرفهایم سکوت تو غلبه می کند و تو لام تا کام بی حرفی .
و برايم دلسوزي كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و
يادآوري خاطرات با تو بودن.
باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.
ولي نيافتمت.
از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟
مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم
و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.
روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.
شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد. باشد،
اشكالي ندارد. تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.
كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز
كنند.كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.
هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،
نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و
لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.
بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.
همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.
امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است. به
يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.
تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.
مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد

*************************************************

.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
گـفتـی کــه بـه احـتـرام دل بـاران بـاش

بــاران شـدم و بـه روی گــل بـاریـدم

گـفتی کـه بـبـوس روی نـیلـوفـر را

از عـشـق تـو گـونـه هـای او بوسیدم

گفتـی کـه سـتـاره شو دلـی روشـن کن

من همچون ستاره برگلهاها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بـر یاسـمـن نـگـاه تــو پـیـچـیـــدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریـا شـدم و تـرا بــه سـاحـل دیـدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مـجـنــون شـدم و ز دوریــت نـالـیــدم

گـفتـی کــه شکوفـه کـن بـه وقـت پـایـیـز

گـــل دادم و بــا تـرنـمت رویـیــدم

گـفـتـی کــه بـیــا و از وفـایــت بـگــذر

از لـهـجـه بــی وفــایـیـت رنـجـیــدم

گـفـتـم کـه بـهـانـه ات بـرایــم کـافـیـسـت

مــعـنـای لـطـیــف عـشـق را فـهـمـیــدم

.•* *•..•* *•..•* *•..•* *•.
تـــمــام احــســاســم مــال تـــوســت

بــهـتــریــن عــطـرهــایــم از نفـسـهــای..

تـــو ســاخــتـــه مــی شــود

مـــن بــــرای لــبـخـنــدت دلتــنـگــم..

و بــرای تـــمــام حــرفــهــایــت

مــن هــرگــز از تــو خــســتــه نمیشــوم..

و هــرگز جــز بــرای تــو زنــدگــی نــکــردم.

نــاجــی شــبـهــای بــی کســی ام خــالــصــانــه

مــی ســتــایـــمـــت!!!!

تـــمــــامـی احـــســاســم فــــدای حـــضـور

پـــاکــــت نـــــازنــیــــن...

***********************************************

هیچ جز حسرت نباشد کار من
بخت بد ، بیگانه ای شد یار من
بی گنه زنجیر بر پایم زدند
وای از این زندان محنت بار من

وای از این چشمی که می کاود نهان
روز و شب در چشم من راز مرا
گوش بر در می نهد تا بشنود
شاید آن گمگشته آواز مرا

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست
فکرت آخر از چه رو آشفته است
بی سبب پنهان مکن این راز را
درد گنگی در نگاهت خفته است

گاه می نالد به نزد دیگران
« کو دگر آن دختر دیروز نیست »
« آه ، آن خندان لب شاداب من»
« این زن افسرده ی مرموز نیست »

گاه می کوشد که با جادوی عشق
ره به قلبم برده افسونم کند
گاه می خواهد که با فریاد خشم
زین حصار راز بیرونم کند

گاه میگوید که : که ، آخر چه شد
آن نگاه مست و افسونکار تو ؟
دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم
نیست پیدا بر لب تبدار تو

من پریشان دیده می دوزم بر او
بی صدا نالم که : اینست آنچه هست
خود نمی دانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم : چه خوش رفتم ز دست

همزبانی نیست تا برگویمش
راز این اندوه وحشتبار خویش
بیگمان هرگز کسی چون من نکرد
خویشتن را مایه ی آزار خویش

از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجیر می نالم که هیچ
الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

آه ، اینست آنچه می جستی به شوق
راز من ، راز نی دیوانه خو
راز موجودی که در فکرش نبود
ذره ای سودای نام و آبرو

راز موجودی که دیگر هیچ نیست
جز وجودی نفرت آور بهر تو
آه ، اینست آنچه رنجم می دهد
ورنه ، کی ترسم ز خشم و قهر تو

*************************************************

بــاده از جـام لـبـت گـر کـه نـنـوشـم چـه کـنـم
دیــن و دل را بـه نـگاهـت نـفـروشـم چـه کـنـم

ناز چشمان تو چون شعله ی دل می افروخت
هـمـچـو پـروانـه بـه آتـش نـخـروشـم چـه کنم

فــارغ از عــالــم و آدم بــه ســمـاوات و زمـیـن
دیـده را جـز تـو ز هـر خـلـق نـپـوشـم چـه کنم

شـد هـمـه هـسـتـی مـن وعـده ی دیدار رخت
جـان بـه کـف در طـلـب وصـل نـکوشم چه کنم

هـوش را بردی و سرمست از آن بـاده ی ناب
خـود بـگـو بـاده از این جـام نـنـوشـم چـه کـنـم

************************************************

بـزن مـطـرب نـوایـی خـوش تـب تـنـبور می خواهم
سـرا ی خـانـه را امـشـب سراسر نور می خواهم

نــدا آمــد کــه مـی آیــد هــمـان دلـدار صـاحـب دل
دلش شاد و لبش خندان غمش را دور می خواهم

فــدای او ســر و جــانــم بـه قـربـانـش دل و دیـنـم
هـمـه احــوال عــالــم را بـرایـش جـور می خواهم

شــراب و بــاده پـی در پـی بـریـز و جـام را پـر کـن
بـیـا ساقی و مستم کن شبی پر شور می خواهم

هـمـا ی بخت خوش آخر بر این شانه چو بنشسته
هـمـه چـشـم حـسـودان را یکایک کور می خواهم
!

***********************************************

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

*************************************************

تا به کی باید بمانم یک سئول بی جواب
من چه بودم جزء حباب روی اب

قصه تلخ وجودم را چه کس اغاز کرد
تاروپودم را چه کس از خاک کرد

تابه کی باید بمانم من به چاه
من چه بودم جزء نوای تلخ اه

من کجا بودم چه می باید شوم
تا به کی صبرو تحمل تا کجا باید روم

اشک میریزم فغان چون ابر باران میشوم
اه میسوزم کنون چون شمع سوزان میشوم

روشنی رفت و سیاهی شد فضای خانه ام
گلشنم زرد و خزان شد نو بهار باورم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/20 | 9:59 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

فراموشت نخواهم کرد  

فراموشت نخواهم کرد، اين دل ای بی وفا!

گفت با من میماند، اما نگفت تا کی؟

گفت که دوستت دارم، اما نگفت چقدر؟

گفت که خیلی براش عزیزم، اما نگفت چرا؟

گفت که برای عشقم جان میدهد، اما نگفت چگونه؟

گفت که برای همیشه عاشقم میماند ، اما نگفته بود که معنای عشق چیست؟

او میگفت. او میگفت،و من نیز تنها به چشمانش نگاه میکردم ،شاید این سکوت بهترین راه بود!

میگفت که بعد از تو زندگی را نمیخواهم و هیچگاه فراموشت نخواهم کرد...

مدتی گذشت احساس کردم فراموش شده ام و دیگر در قلبش جایی ندارم...

چند قطره اشک، و چند روزی دلتنگی و گه گاهی دلی ناامید و خسته از زندگی

سهم من ، از این جدایی بود...

گفت من میروم زیرا عشقی در این زمانه نیست و اینها همه یک قصه و افسانه است ،

اما نگفت که روزی روزگاری گفته بود با من می ماند و مرا خیلی دوست دارد!

گفت من میروم چون بین من و تو فاصله است که ما را هر لحظه از هم دور میکند،

اما نگفت که روزی به من گفته بود که برایش عزیزم و حتی برای عشقم جان می دهد!

هر چه که گفته بود تنها یک ادعا بود، یا شاید حرف هایی که از ته دل، نبود!

و این بود رسم عشق ، لعنت بر قلب ساده ام، بی خیال سرنوشت!

این دل ساده ام با عشق نمی سازد، بس که عشق با احساس دروغینش

او را به بازی گرفته دیگر عشق را باور ندارد!

نمی گویم فراموشت می کنم ، کسی که سالها قلبم را به بازی گرفت و رفت را ،

هیچگاه فراموش نمیکنم!

هیچگاه کسی که قلب بی طاقت و عاشقم را شکست و لحظه های زندگیم را

پر از غم و غصه کرد را فراموش نمیکنم!

خوبی های تو ، همه را از یاد میبرم و مطمئن باش ، این دلی که آن را شکستی و رفتی

هیچگاه نامهربانیهایت را فراموش نخواهد کرد!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/20 | 9:23 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

دل  

در ازل تا دیدمت، خـــــود را، ز خود نشناختم
در هـُمـــــــــــان دیدار اول دین و دل را باختم

روی خوبت تا بدیدم،خشت مهـــــرت رابه دل
سر به سر بنهـادم و با شوق قصری ساختم

جــز تو دلداری نديدم، همنشين قصر عشق
زان سبب غیــــــر ترا از دل برون انداخــــتم

چـــون تو بودي دم بدم اندر تمــــام خاطــرم
زین جهت درعشق تو سر تا به پا بگـــداختم


سوخـتم تاساختم از عشــق تو این کلبه را
زان سبب شـادم که اینک بی جهـت نگداختم

با وجـود گنج مهــــــــــــر دلبر شیرین کلام
آری بر اعــــــــــــمار این ویرانه ی دل تاختم

چونکه کاخ دل مزین شدبه عشق و مهر تو
ازهمان دم قــدر عشق و دوستی بشناختم

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/20 | 11:49 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

عمق چشمان  

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاییـــــم را دیــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــای دلــــم خندیــــد و رفت


عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل دیــــــوانه را

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـید و رفت؟


ماهــــی در تنــگ زنــــدانی شده، حــــــرفی بــــزن

از همــان تـــوری كه از دریــــا تو را دزدید و رفت


"شـــعله ی ایـــن شمــــع آتش مــی زنـد بر جان تو"

عاقبــــت پــــروانه ای ایـــــن جمله را نشنید و رفت


آه! این تصویـــر در آییـــنه تكــــراری شــــــده است

باز هم اشــكی به روی گــــونــه اش لغـــزید و رفت


"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟"

عاشــقی دلسوختـــــه این نـــكته را پرســــید و رفت


ای خــــــدا! از آدمـــــــیزاد زمیـــــــــنی در گــــــذر

آن كه از باغ بهشتت سیــب سرخــــی چـــید و رفت


غـــرق در رویــــــای تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

یـــك فرشــــته آمــــد و روی مــرا بــــوسید و رفت

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/20 | 11:45 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

من و اون  

از تو انتظار نداشتم منو تنها بزاری

بری و رو وعده های نقره ایت پا بزاری

توی شهری که پر از برجه و اسمون خراش

من و بین  گرگا و غریبه ها جا بزاری

از تو انتظار نداشتم  دستمو رها کنی

من واست بمیرم و به دیگری نگا کنی

باورم نمیشه که من از خدا تو رو بخوام

تو واسه یکی دیگه شبا خدا خدا کنی

تو میگفتی که همه عشقت و زندگیت منم

حالا میخوای بری و خط روی رویات بزنی

از تو انتظار نداشتم بشی رام سرنوشت

منو بفرستی جهنم و خود ت بری بهشت

همه مردم اینجا قصه مونو میدونن

اخرر قصه ولی چقدر  غم انگیزه و زشت

از تو انتظار نداشتم که ازم دوری کنی

با من دیونه عاشقت این جوری کنی

از تو انتظار نداشتم که بشی مثه همه

همیشه  میگفتم از تو هر چی خوب بگم کمه...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/02/19 | 12:25 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

رفتی  

سالها رفته از آن روز که رفتی اما

یاد تو یک نظر از خاطر من دور نشد

چشم من خواست که بی نور شود دور از تو

کور شد چشم،ولی چشم دلم کور نشد

سالها رفت و تو رفتی و دلت بازنگشت

غم ز من دور نشد،قلب تو رنجورنشد

باغ چشمان من از دیدن تو سبز نشد

دل دریایی تو شور نزد، شور نشد...

********************************************

عشق رازی است که خورشید به بارانش گفت

نیز رمـزی است که شقایق به گلستانش گفت

ای که ایمان به کسـی داری و چیزی بی شک

عشـــــــق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت

***********************************************

آرام باش قلب غصه دار من..
پرواز کن روح افسرده ی من

با کدام رویا میجنگی؟
بیدار شو جسم در تب سوخته
با کدام گرمی عشق می سوزی؟

هیچ یاد نمی کند رویایت!!
با کدامین رویا به خودمی پیچی؟

سوخت بار غصه ای که بر دوشت بود
حال سبکتر از دیروزی

********************************************

دوش با ياد تو، ليك از تو جدا، تا دم صبح
گريه كرديم من و شمع بتا تا دم صبح
دور از جان تو اي دوست كه ديشب بي تو
سنگ مي ريخت به ما ابر بلا تا دم صبح
ياد آن شب كه به هم سلسله جنبان بودند
شانه و دست من و باد صبا تا دم صبح
بر سرم دوش زهجران تو كوكب مي ريخت
شب جدا ، شمع جدا ، ديده جدا تا دم صبح
نه همين دوش كه عمريست معلم شبها
گريه كردم به خدايي خدا تا دم صبح

*********************************************

بوسه باران می‌کنم ، هر لحظه لبخند تو را

شیره‌ی جان می‌کنم، لب‌های پر قند تو را



می‌توانی با خَمِ ابروی خود، مَحوم کنی

می‌پرستم در نبودن، بازْ تَرفند تو را



کاش یار من شوی، در بوسه‌زار عاشقی

تا فدایت من کنم، این قلبِ در بند تو را



فرض کن من نیستم آن بال‌های اوجِ تو

حاضرم دامن شوم رعنا! ، دماوند تو را !



باغ با بلبل قشنگ است و گلِ میخک، ولی

من مترسک می‌شوم، باغ پر از پند تو را



زلف زیبایت بیفشان، با دلم بازی کند

مانده‌ام از خلقت تو! چون و هم چند تو را



اینهمه نازت خریدم تا بدانی (یار) کیست

وقت بوییدن رسیده! روی خرسند تو را

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/02/19 | 11:55 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

بود و نبود  

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود...

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| دوشنبه 1390/02/19 | 11:47 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

زمان عشق  

عاشقانه

به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
خلوت خاطره هامو
با تو قسمت کرده بودم
خونه لبريز سکوته
خونه از خاطره خالي
من پر از ميل زوالم
عشق من تو در چه حالي

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| شنبه 1390/02/17 | 1:59 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

کار عشاق  

برگ سبزم که به پاییز گرفتار شدم
خش خشی در گذر مکتب دیدار شدم


غصه ام در حد و اندازه دلدار نبود
قصه کودک بدخواب دغلکار شدم


من که روزی به جنون درس جنون میدادم
روزگاریست که در بند جنون خوار شدم

منطق و فلسفه ام دست به دامان همند
که نبینند چه سان شهره بازار شدم


آسمان خیره به چشمان من و مجنون است
حیف آن دم که ازین خاطره بیدار شدم


شبنم صبحدم چشم غزلخوان توام
قافیه ساز و غزل سوز غم یاز شدم


کودکانه به سراپرده عشق تو شدم
تو ببخشای گرت زمره اغیار شدم


صاحب هیچ نیم در غزلستان تو لیک
حمله ور بر صف وصف تو چو تاتار شدم


بیت ها پشت سر هم ز قلم می بارند
قافیه، وزن، ردیف، از همه بیزار شدم


دادگاهی که به خواهان من از وعده توست
قاضی و محکمه و حکم، گنهکار شدم


از دفاعیه امیدی به عطوفت ز تو نیست
زهر هجران تو نوشیدم و بیمار شدم


می سپارم به خدا قصه فرهاد کشیت
من که در پیش نگاه همه بر دار شدم


تو بمان تا بروم از گذر خاطره ها
مضطرب ماندم و دلتنگ تو صد بار شدم


تو بمان تا شنوم خنده زیبای تو را
تو بمان تا که نفهمم ز چه خونبار شدم


تو بمان تا که بخوابی سحر رفتن من
گله ام نیست که در آینه هم تار شدم


بعد قرنی تو نشسته به سر قبر منی
خوب بنگر چه غریبانه سپیدار شدم!

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| پنجشنبه 1390/02/15 | 9:38 قبل از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

بهاری  

من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم
پهنه ی دشتی ز وحشی لاله ی پر خون نخواهم
من گلی همچون تو دارم
اشتیاق وصل را با دیگری هرگز نخواهم
چونکه امید تو دارم
چشم شهلای پر از افسون نخواهم
بلکه خود افسونگری همچون تو دارم
خنجری آغشته با خون را چه خواهم؟
چونکه ابروی تو دارم
من خروش آبشاران را نخواهم
چون که گیسوی تو دارم
آسمانی پر ستاره را نخواهم
چونکه مه روی تو دارم
من بهاران را نخواهم
من بهاری چون تو دارم


ادامه مطلب ...
نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/13 | 8:5 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

آرامگه یار کجاست  

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد
در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

سر موی مرا با تو هزاران کار است
ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش
کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی
عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست ؟

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/13 | 7:39 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |

آرمان و عشق  

بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

حرمت اعتبار خود را

هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را

به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت

چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته

و نگرانی فرداهای نیامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگی کن

و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هر گز امید از کف مده

آنگاه که چیز دیگری

برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد

که قدمهای تو باز می ایستد

و هراسی به خود را مده

از پذیرفتن این حقیقت که

هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما

خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن

در هر فرصتی بیاویز

و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت

دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.

نوشته ای از يه عاشق به نام :محمد| سه شنبه 1390/02/13 | 6:55 بعد از ظهر | + | موضوع: ▒▓█ اشعار █▓▒ |